به نام خدا
یکی ازروزهای عادی پاییزی بوداون موقع کلاس اول دبیرستان بودم داشتم دوران سخت پشت سرگذاشتن دوران بلوغمو میگذروندم.خداروشکردوستای خوبی دارم.ماتازه ازاونجارفته بودیم به خاطردرسوتحصیلوازاین حرفا.بادوچرخه داشتم دور میزدم که رسیدم به خیابون ن خونه ی دوستم شلوغ بودوپربچه وازاین حرفا.خلاصه چی شد که دیدمشوعاشقش شدمو اسمش چیه وچکارس به خودم مربوطه البته شخصیهآره دیدم بادوستام یه کارکردن که شایدتویی که داری میخونیش لایق فهمیدن این کارنباشی.من رفتم جلوی در خونه ی بعدگفتن بیاداخل واردکه شدم پنج دقیقه بعدش داستان کاری که کرده بودن رو واسم توضیح دادن بعدکارای قدیمیشو ازاین حرفا.توی اون جمع انگاریکی نظرمنوبیشتر به خودش جلب کرد آره ماه همونی که الان به واسته اون شدم توماه.هی نگاش میکردمواونم بانازواداهاش بادل من بازی می کرد ازاونجایی که پسراحساسی هستم دیگه بعدش نمیدونستم چه اتفاقی قراره بیفته تاآخراون روزدقیقایادمه فکرمیکردم ازاون آدمهایی که جلب توجه میکنه ویه خورده جذبه داره ولی تارفتن اینکه اونشب عروسی یکی ازاقوامش بودوقراربودبرن اونجا.ازاونجایی که باداداش زن اقوامشون خیلی صمیمی بودم باید میرفتم یهوبه خودم اومدم که دیدم الان جلوی عروسیم واون هم اونجاس وبه خاطرهمین هم من دورمیزنم.خلاصه اونشب خیلی توجه داشتم بهشوخیلی نزدیکش میشدم عروسی تموم شدومنم که شب اومدم خونه خیلی به فکرش بودم موقع خوابوازاین حرفاصبح هم یه اتفاقی افتادوساعت ۹ازمدرسه اومدمورفتم همون جاولی پیداش نکردم اره معنی واقعی عاشق شدنواونموقع تجربه کردم کسی که دائم به فکرش بودم بقیه داستانو توپست جدید میزارم فعلا @@@ ماه من @@@...
ما را در سایت @@@ ماه من @@@ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: pouya2rahi
بازدید: 206
تاريخ: يکشنبه
23 مهر
1391 ساعت: 18:40